[Blog_Tags_Title] ,



RSS

وبلاگ اتوماتیک (کپی )
وبلاگ اتوماتیک (کپی )

یکشنبه 18 بهمن 1394

هوس کردم...
هوس کردم...

چنان گیج شوم از تو ...

چنان مست شوی از من ....

زمین سرگیجه بگیرد ....

که چرا ما دو دیوانه

عاشق هم هستیم ....

 






نوشته شده توسط autoblog68 در ساعت 09:14
ارسال نظر(0)

پنج‌شنبه 15 بهمن 1394

...
دلم می خواهد دوباره یِ یک روزِ سگی را، فرار کنم از مترویی که هزار جان را مچاله کرده بیفتم تویِ خیابانِ درختی و بعدش بپیچم به راست. روبروی پارک پنجره آپارتمان طبقه چهارم را نگاه کنم تا ببینم چراغ روشن است یا نه؟ که ببینم هستی ؟
پله ها را هِنُ و هِن بیایم بالا. در بزنم. بپرسی چای می خوری؟ بی حوصله بگویم: آره. و بعد گم شوی توی آشپزخانه ی کوچکت تا بهترین چایِ دنیا را برای پسرت دم کنی. ولو بشوم روی مبل شبکه های مزخرف تلویزیون را بالا و پایین کنم. بعد کنترل را پرت کنم روی میز. بیایم توی آشپزخانه. بگویم:« چای را همین جا می خورم» لایِ پنجره را باز کنم و به انتظار چایی که تو می خواهی برایم دم کنی سیگار بکشم. خاکسترش را هم می تکانم تویِ گلدانِ خالی ای که از وقتی یادم می آید همین جاست. چایم را که خوردم. سرِ حالتر که شدم. بپرسم از همسایه ها و بابا و ... . تو هم بی مهابا برایم صحبت کنی. از بعضی از حرفهایت ناراحت بشوم. با هم جر و بحث کنیم. من داد بزنم. تو دلگیر بشوی از این که سرت داد کشیده ام. نَمِ اشکی بنشیند گوشه چشمت. آخر دلت نازک است. بلند شوم. بگویم: غلط کردم. قلقلکت بدهم که لایِ اشکت بخندی. بعد که خنده و اشکت تمام شد، بپرسی: شام چی می خوری برات درست کنم. و من بگویم: خورشت کرفس.
دلم می خواهد. همه اینها را دلم می خواهد. تو را دلم می خواهد. و آن سنگ سیاهِ توی قطعه 316 بهشت زهرا که رویش نوشته« هایده ابراهیمی» هیچ کدام از این حرفها را نمی فهمد. آخر آن سنگ من را نزاییده، مادرم نیست.






نوشته شده توسط autoblog68 در ساعت 21:09
ارسال نظر(0)

پنج‌شنبه 15 بهمن 1394

ويني و دم!

سلام

آقا خره، رفيق ويني رو كه ديدين؟ دمش پاپيون داره! ويني هوس پاپيون كرده بود و مدام به صاحبش غر مي زد كه من يه دم با پاپيون مي خوام! اين دوست ما خواسته براش دم بدوزه تا سوزن رو گرفته دستش ويني فرار كرده و از داشتن دم با پاپيون صرفنظر كرده! ولي بعد دوباره بهونه گرفته. خلاصه كه بالاخره يه دم با چسب براش چسبوندن ولي روي زمين كشيده ميشه. كافيه الان ويني رو ببينين كه چه قيافه اي پيدا كرده!

پيوست:

اونايي كه ميان نمايشگاه لطفا تا فردا ايميل بزنن كه يه جايي قرار بذاريم ببينمشون! خوشحال ميشم.

 

شاد باشيد.

 






نوشته شده توسط autoblog68 در ساعت 12:54
ارسال نظر(0)

پنج‌شنبه 15 بهمن 1394

...

Having someone to remember is pleasing enough to the heart. It doesn't matter if u remember me or not... what matters is we are friends for all times.

تا جمعه خدافظ

 






نوشته شده توسط autoblog68 در ساعت 12:54
ارسال نظر(0)

پنج‌شنبه 15 بهمن 1394

نمايشگاه 1

 

سلام

ماجراهاي نمايشگاه رو بعد مي نويسم. مهمترين اتفاق ديدن چند تا از بچه ها بود كه به وبلاگشون علاقه زيادي داشتم و وقتي خودشون رو ديدم علاقه به نوشته هاشون بيشتر شد. باور نمي كنيد اگه بگم يكي از يكي بهتر بود.

هادي رو كه قبلا ديده بودم. باز هم محبت كرد و يك روز رو از صبح تا بعد از ظهر به من اختصاص داد و اومد به غرفه ما.

سجاد يكي ديگه از بچه هايي بود كه خيلي دلم مي خواست ببينمش. اونم يه روز تقريبا ساعت هاي پاياني نمايشگاه اومد و يه چند دقيقه اي با هم بوديم. يه آدم هميشه خندان كه نيشش تا بناگوشش بازه! در راه برگشت به منزل هم با من همراهي كرد. بعدشم اونجايي كه من پياده شدم يه آدرسي بهش دادم كه برگرده منزل! چي كشيد بيچاره تا برسه منزل! بعد برام تعريف كرد! ولي خوب بماند ديگه اين سكرته!

سجاد بهم ياد‌آوري كرد كه ساني يادت باشه كه از دنياي بي توقع حرف مي زدي. بايد بگم كه چشم يادم مي مونه.

امير يه دوستي كه شايد خيلي از شماها نشناسيدش. يه پسر فوق العاده مهربون و با محبت. كه توي غرفه نشسته بودم يهويي ديدم يكي سرشو آورده پايين ميگه سلام! من امير هستم! منو ميگي! اينجوري شدم! آخه به خاطر جو شركت به بچه ها سفارش كرده بودم قبل از اومدن با موبايلم تماس بگيرن! ولي چون نمايشگاه شلوغ بود موفق نشده بود تماس بگيره و اومده بود توي غرفه!

ايليا كه خيلي مكافات كشيدم تا ببينمش. آخه يه آدم فوق العاده كلاس بالا كه فقط با ماشين شخصي اينور اونور ميره و اون روز از شانس من ماشينش خراب بود و بعد از كلي دوندگي آخرش گفت نمي تونه بياد ولي ديروز بالاخره اومد و ديدمش. در مورد ايليا بايد بگم با اينكه به خاطر قرار قبلي كه نتونسته بود بياد و من خيلي خيلي از دستش دلخور بودم ولي وقتي ديدمش اين قدر دوست داشتني و دلنشين بود كه تموم عصبانيت هام از بين رفت و انگار نه انگار كه من از دست اين بشر عصباني بودم. ايليا يه آدم مهربون، دلسوز، با وقار و خلاصه كه كلي آقا بود براي خودش.

ايليا گفت تو كه اصلا به آدماي بيمار نمي خوري! اگه همه ام اسي ها مثل تو باشن كه خيلي خوبه!

خوشحالم كه اونقدر سر حال بودم كه موقع ديدن دوستام مشكلي نداشته باشم و سر حال به نظر اومدم!

ضمنا ايليا شيريني و گز و شكلات هم دوست نداره.

كهتو رو هم كه مي شناسيد. يه آدم رسمي! البته اون به دليل مشغله كاري زياد نتونست بمونه. چند دقيقه اي رو توي غرفه در خدمتش بوديم و رفت.

ضمنا چون ماموريت كاري بود فقط مي تونستم بچه ها رو در محل نمايشگاه ببينم و اونايي كه محبت كردن اومدن رو ديدم. خيلي دلم مي خواست وقت بيشتري بود و مي تونستم بقيه رو هم ببينم. ويولت رو بايد مي رفتم و مي ديدم چرا؟ چون اولا از من بزرگتره و بعدشم توي بيماري ما جزء پيشكسوتها به حساب مياد ولي خوب اين دفعه سعادت نداشتم و ايشالا دفعه بعد يه وقتي مي ذارم كه ببينمش.

فريد هم كه با اينكه بهش سفارش كرده بودم تلفنم از ويولت بگيره و به من زنگ بزنه اين كار رو نكرد. به حساب بي معرفتيش نمي ذارم. مي دونم كه حتما گرفتار بوده.

 

پيوست 1: اينو تجربه كردي؟ سوار ماشيني باشي كه با سرعت 160 كيلومتر داره ميره همون موقع دستتو يه كمي از پنجره ماشين بيرون بيار! چه احساسي داري؟ آره درسته باد مي خواد دستتو با خودش ببره. ولي تو مقاومت مي كني و نمي ذاري! دست تو خودتي و اون باد مشكلات و حوادث! مي دوني كه بايد چيكار كني؟ بايد جلوي اون باد بايستي و دستتو به جلو حركت بدي تا اون باد نتونه دستتو ببره!

 

مقاوم باشيد. تا بعد ...

 






نوشته شده توسط autoblog68 در ساعت 12:54
ارسال نظر(0)

پنج‌شنبه 15 بهمن 1394

ماجراي پياز!

 

سلام

 

شب آخر نمايشگاه چون بليط هواپيما براي برگشت نداشتيم با ماشين رئيس از تهران برگشتيم. 4 نفر بوديم. راننده (همون رئيس) كه ماشينشو به هيچ احدي نمي داد. من و دو تا ديگه از بچه ها! من بغل دست راننده نشسته بودم. بعد از طي مسافت نسبتا طولاني براي صرف شام نگه داشتيم. بعد از سفارش غذا ديدم كه گارسون يه بشقاب محتوي فلفل سبز و پياز آورد. من شدم! چون مي دونستم آقايون همراه، عاشق پياز هستند. همون موقع سريع گفتم: به خاطر بيماري وبا كه اومده پزشكان گفتند از خوردن سبزيجات در رستورانها خودداري كنيد. يه موقع نخوريد اين پپاز ها و فلفل ها رو ها!

رئيس يه نگاهي كرد و گفت: آخه اينا بدجور داره چشمك مي زنه!

من گفتم: مهندس شانس كه نداريم مي خوريم وبا مي گيريم!

همون موقع رئيس فلفلي رو كه دستش بود برگردوند توي بشقاب.

من خوشحال از اين پيروزي كه اونا ديگه اين پياز و فلفل رو مصرف نمي كنن.

ولي اي دل غافل ...

غذا رو كه آوردن رئيس گفت: پياز كه اشكالي نداره و يك لايه از روي پياز برداشت و اون رو به 4 قسمت تقسيم كرد.

من گفتم: نه مهندس!!! نخورينا!

گفت: چرا؟

گفتم: آخه پيازها منبع ميكروب هستند. اينارو كه تازه پوست نگرفتند! كلي ميكروب هوا رو جذب كرده!

گفت:‌خانوم ساني! شما چقدر سخت مي گيريد؟ بخوريد بره بابا!

و بعد از خوردن يه قاشق از غذاش اولين گاز رو به پياز زد. و 2 تا همكار محترم بنده هم به تبع ايشون همراه غذا پياز رو تناول فرمودند.

بيچاره ساني...

جاتون خالي نباشه كه توي ماشين تا مقصد پر شده بود از بوي پياز. اونا چون همشون خورده بودند ناراحتي نداشتند فقط ساني بيچاره نمي دونست چي كار كنه!

 

نتيجه گيري: اگه يه جمع با هم سفر مي كنيد از خوردن غذاهايي كه باعث توليد بو!!! مي شن اجتناب كنيد بابا! نفر آخر چه گناهي كرده؟!

 

جريان بعدي جريان روشن كردن نوار توي ماشين رئيسه! منتظر باشيد.

 

پيوست 1: آپ ديت كه مي كنيد خبرم كنيد چون بلاگ رولينگ خرابه و نمي دونم كدوم وبلاگ به روزه! ممنونم

 

پيوست مهم: اين لوگوي كنار صفحه، روي برترين وبلاگهاي فارسي كليك كنيد يه امتيازي (مثلا 5) به وبلاگ من بديد! يادتون نره ها! مي خوام برنده بشم!

 

 






نوشته شده توسط autoblog68 در ساعت 12:54
ارسال نظر(0)

پنج‌شنبه 15 بهمن 1394

استرس

 

در استرس و نگرانی شديدی به سر می برم. قصدم به هيچ وجه انتقال انرژی منفی نيست. ولی فکر نمی کردم اينجوري انرژيم تخليه بشه. يه جور غم خيلي بزرگ همراه با يه خوشحالی بزرگتر (عجيبه؟!!! نه؟!!!) که البته نمی دونم اون خوشحالی چقدر دوام داره!؟ و آيا الان همين لحظه جايي برای خوشحال بودن هست يا نه؟

بی خبرم از همه چيز ...

آخه امروز ...

قضيه مفصله مربوط به يه دوست! اجازه بيان کردن مطلب رو توی وبلاگ ازش نگرفتم. فعلا تنهايي تحملش می کنم تا ببينم چی پيش مياد. فقط دعا كنيد، دعا كنيد، دعا كنيد! دعا! برای تحمل يه مصيبت بزرگ برای يه دوست بی همتا!

 

... صبور باش و قوی! نمی گم چرا نرفتی؟! چون از نرفتنت خوشحالم و به هيچ وجه نمی تونم شاديمو از اين موضوع پنهان کنم. ولی غمگينم چون تحمل ديدن غم به اين بزرگی برای يه دوست اونم مثل تو برام سخته! خيلي سخت.

 

سجاد اينم دليل بی حوصله بودن من!

 

 






نوشته شده توسط autoblog68 در ساعت 12:54
ارسال نظر(0)

پنج‌شنبه 15 بهمن 1394

ضبط ماشين يا نمايشگاه 2

 

سلام

شنيدن جريان روشن کردن نوار توی ماشين رئيس خالی از لطف نيست. عرض شود حضور انور شما که بچه هايي که اومدن نمايشگاه مشاهده فرمودند من توی چه موسسه ای کار می کنم. همين بس که بگم آدمهايي که توی اين موسسه کار می کنن بسيار مذهبی!!! كه چه عرض كنم متظاهر هستند!

بگذريم ...

من هر وقت ميرم مسافرت همراه خودم واکمن يا  MP3 Playerمی برم. در راه رفت که فرصت گوش دادن به موسيقي نبود. ولی در راه برگشت چون زميني برگشتيم وقتی سوار ماشين شدم بعد از طی مسافتی ديدم انگار قرار نيست ضبط روشن بشه و 4 نفری صم بکم توی ماشين نشسته بوديم. خوب از اونجايي که همه جلوی هم ديگه جا نماز آب می كشيدن! کسی هم به رئيس نمی گفت که راديو يا ضبط رو روشن کنه. من ديدم که اينجوري نمی تونم تحمل کنم.

کوله پشتيمو باز کردم و Player  MP3رو در آوردم و آهنگ دلخواهم رو تنظيم کردم و گوشی رو توی گوشم قرار دادم و شروع به گوش دادن کردم. ديدم 3 تايي دارن منو نگاه می کنن.

رئيس پرسيد: خانوم سانی؟ اين چيه؟

گفتم: Player   MP3

گفت: چی هست؟

گفتم: يه چيزي مثل واکمن! وسيله ای برای پخش موسيقي.

گفت: يعني شما الان داری موسيقي گوش ميدي؟

گفتم: بله!

گفت: اين نامرديه!!!

گفتم: چرا؟

گفت: آخه ما حوصله مون سر ميره.

گفتم: خوب الحمدا... ماشينتون که ضبط داره! يعني يه نوار توی ماشين شما پيدا نميشه؟

گفت: چرا! در داشبورد رو باز كنيد!

من در داشبورد رو باز کردم و ديدم مثل کمد آقای ووپی کلی نوار ريخت بيرون.

گفتم: حالا چه نوارهايي هست؟ و يكيشو دادم که بذاره توی ضبط. صداي ضبط تا انتها بلند بود و يهو ديدم منصور داره مي خونه : فقط به خاطر تو!!!

منو ميگي 4 شاخ روي سرم سبز شد بابا ! رئيس اين كارا از تو كه اينقدر تظاهر مي كني بعيده حالا يه نوار سنگين تر اشكالي نداشت.

خلاصه كه تا خود مقصد انواع ترانه هايي كه شنيده بودم و نشنيده بودم، اونجا شنيدم. از ستار و گوگوش و سياوش و منصور و هايده و سرژيك و .... و تازه لازمه اضافه كنم كه صداي كم ضبط به ايشون حال نمي داد و بايد حداكثر صدا مورد استفاده قرار مي گرفت!

نتيجه گيري: من نمي گم گوش دادن به موسيقي بده! خيلي هم عاليه! ولي اينو مي دوني كه تظاهر بدترين چيزه؟ مگه موسيقي چه اشكالي داره كه حتي توي شنيدن موسيقي يا نشنيدنش هم تظاهر كنيم؟!!!

حالا ديگه رئيس با اينكارش نمي تونه جلوي من تظاهر به اون چيزي كه نيست بكنه! و اين خوبه!

 

 پيوست : دوستم داره با مشكل بزرگ و باور نكردني كه براش پيش اومده كنار مياد. خوشبختانه اون آدم منطقيه و سعي مي كنه عمق فاجعه رو باور كنه.

سعي مي كنم كمكش كنم. اگه بتونم!

 

پايدار باشيد و سبز ...

 






نوشته شده توسط autoblog68 در ساعت 12:54
ارسال نظر(0)

پنج‌شنبه 15 بهمن 1394

سانی خواب آلود!!!

 

سلام

امروز صبح به طور بی سابقه ای خواب موندم. صبح ها هميشه ساعت شش از خواب بيدار می شم تا آروم و بی دغدغه به کارهام برسم و سر فرصت صبحانه بخورم. ولی امروز صبح وقتی ساعت زنگ زد خاموشش کردم و ترجيح دادم چند دقيقه ای بيشتر بخوابم. يهويي ديدم خواهرم داره داد می زنه سانی پاشو ديرت شد ساعت بيست دقيقه به هفت! منو ميگي عين کسی که برق سه فاز گرفته باشدش از تختم پريدم بيرون و حيرون مونده بودم چيكار کنم که ديدم خواهرم ميگه پاشو بدو دست صورتتو بشور. خلاصه که رفتم يه آب معمولی به دست صورتم زدم و شروع کردم به لباس پوشيدن جالب بود که يكي جورابامو پام می کرد و يكي كيك رو به زور هل ميداد توی دهنم. پدر هم پريد ماشينو روشن کنه که منو برسونه سر خيابون!

خلاصه با همکاری همه خانواده من به موقع به سرويس رسيدم و اومدم سر کار!

بماند که مقنعه ای که سر کرده بودم به درد خودم می خورد! و چشمام اينقدر خواب آلود بود که همه همکارا فهميدن خواب موندم!

نتيجه گيري: خيلي خسته بودم هم روحی و هم جسمی. ديشب که يه کم خيالم بابت دوستم راحت شده بود خستگی روحيم کمتر شده بود و با آرامش بيشتري تونستم بخوابم. از لحاظ جسمی خوبم فقط يه کمی درد در قسمت کمر و پای چپم وجود داره که مطمئنم چيز مهمی نيست و به زودی حل ميشه!

 

توصيه ايمني: مراقب باشيد خواب نمونيد مثل سانی تنبل!

 






نوشته شده توسط autoblog68 در ساعت 12:54
ارسال نظر(0)

پنج‌شنبه 15 بهمن 1394

كوه ...!

 

سلام

سالهاست از كوه بالا نرفتم. يادمه آخرين باري كه رفتم كوه اون وسطا گير كردم و نه راه پيش داشتم و نه راه پس! داشتم پرت مي شدم پايين كه يكي نجاتم داد!

الانم ديگه كوه برام يه رويا شده! مي دوني چرا؟ چون ديگه توان بالا رفتن از كوه رو ندارم! (اين حرفم دليل نميشه كه احساس ناتواني كنما فقط در اين يك مورد خوب نمي تونم ديگه!) اگه بچه ها قراري براي كوه نوردي يا گردش بذارن يا بهونه ميارم و نمي رم و يا اگه برم يه صندلي تاشو مي برم و مثه مادر بزرگا مي شينم و به بالا رفتن اونا از كوه نگاه مي كنم.

فكر مي كنم كسي كه ميره كوه بايد خيلي قوي باشه. مي دونم درست فكر مي كنم! مي دوني چرا؟ اينجوري در نظر بگير كه تو مي خواي با يه آدم قوي مبارزه كني! خوب بايد قوي باشي تا شكستش بدي. كوه هم كه اينقدر قوي و با صلابت ايستاده اگه قوي نباشي پس چطور مي خواي بري و قله اش رو فتح كني؟!

كوهنوردي الان براي من سخت ترين كاره! پس مطمئنم يه كوهنورد چون اينقدر توانايي داره كه قله رو فتح مي كنه بنابراين مشكلات ديگه نبايد از پا درش بيارن و حتما״ حتما״ در برابر اون مشكلات مي ايسته و مبارزه مي كنه!

صبر و مقاومت در برابر مشكلات و ناگواريها و سختيهاي زندگي بهترين چيزه و مطمئنا نتيجه خوبي در بر داره.

 

صبور و مقاوم باشيد.

 






نوشته شده توسط autoblog68 در ساعت 12:54
ارسال نظر(0)

به وب سایت من خوش امدید
ایمیل مدیر : mahdieha32@gmail.com



صفحه نخست | پست الکترونیک | آرشیو مطالب | لينك آر اس اس | عناوین مطالب وبلاگ | تم دیزاینر

.::



💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران