باران
که میبارد ... باید آغوشی باشد ... پنجره ای نیمه باز ... موسیقی و سیگار
... بوی خاک ... سرمای هوا ... باران که میبارد باید کسی باشد ...از جنسِ
تو ... زیر یک چتر ...قدم های آهسته دود سیگار ... محو یکدیگر ...
خاطرات را باید ... سطل سطل از چاه زندگی بیرون کشید خاطرات نه سر دارند ؛ نه ته ! بی هوا می آیند تا خفه ات کنند میرسند گاهی وسط یک فکر گاهی وسط یک خیابان و گاهی حتی وسط یک صحبت ... سردت می کنند ؛ رگ خوابت را بلدند! زمینت میزنند ... خاطرات تمام نمی شوند تمامت می کنند ...
بی خبرم از تو ،از تو که یک حس لذت بخش کشنده بودی حسی داغ ... مثل لیسیدن عسل از لبه های شکسته یک لیوان یا ... و تلخ ، تلخ تر از جویدن هزار بسته ته سیگار کاش بودی و آخرین پک را به من می زدی ، تا من هم مثل تو دود شوم و به هیچ بپیوندم
یک نخ آرامش دود میکنم به یاد ناآرامی هایی که از سرو کول دیروزم بالا رفته اند یک نخ تنهایی به یاد تمام دل مشغولی هایم یک نخ سکوت به یاد حرف هایی که ناگفته ماند یک نخ بغض به یاد تمام اشک های نریخته به انداره یک نخ دیگر به اندازه قدم های کوتاه عقربه زمان میخواهم
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید