[Blog_Tags_Title] ,



RSS

وبلاگ اتوماتیک (کپی )
وبلاگ اتوماتیک (کپی )

دوشنبه 12 بهمن 1394

خاطره 25 " نشیمنگاه "
سرباز بودم باید میرفتیم نماز جماعت ، بیشتر وقتها تنبلی که میومد سراغم ، بهانه ایی جور میکردم نمیرفتم ، یه روز که نرفته بودم از شانس بد ما فرمانده چند دقیقه قبل از نماز اومد و منو دید...
باهاش رفتم نماز ، توی راه کلی نصیحت کرد ، وضو گرفتیم رفتیم نماز خونه ، خیلی شلوغ بود اصلا جا نبود همون جلو در چسبیده به دیوار بزور یه جا پیدا کردیم ایستادیم و نیت ...
من که همش حواسم به فرمانده بود و اینکه با این جای کم چجوری رکوع و سجده برم ، با این قد درازم !
خلاصه خم شدم اومدم برم رکوع ! نشیمنگاه مبارک خورد به دیوار با کله رفتم توی نشیمنگاه نفر جلویی و یه چند نفری ریختن به هم ! جالب اینجا بود که بعدش با یه آرامشی نماز رو ادامه دادم انگار توی کائنات بودم






نوشته شده توسط autoblog68 در ساعت 20:24
ارسال نظر(0)

دوشنبه 12 بهمن 1394

خاطره 26 " من ، بابابزرگ و عروسی "
عروسی داداشم بود حدود 10 سال پیش ، ظهر عروسی فامیلهای نزدیک خونه ما بودن ، منم که همیشه یه بلایی سرم میاد در چنین مواقعی ! یه دل درد و دل پیچه گرفتم که نگو ! با یه بدبختی داشتم تحمل میکردم رفتم پیش بابابزرگم تو اتاق دراز کشیدم ، گفت : چته ? گفتم آقاجون دلم بدجور درد میکنه ...
گفت بیا دوای دردت پیش منه ! دیدم یه پلاستیک کوچولو پیچیده شده از زیر بالشش در آورد ! فهمیدم چیه ، گفتم بابا بزرگ این چیه ? اونم که فکر میکرد من نفهمیدم چیه گفت : باباجون دواست دوا !
گفت برو دوتا چای لیوانی و یه استکان خالی بیار ! برای جلوگیری از بدآموزی بقیه ش رو توضیح نمیدم
خلاصه برامون آماده کرد و منم خوردم پشتشم چای شیرین ، بقدری تلخ بود که معده م میخواست از دهنم بیاد بیرون ، یه ساعتی گذشت دیدم نه بهتر نشدم دوباره رفتم پیش دکتر بابابزرگ جونم ! ایشون دوباره تجویز کرد و ما هم خوردیم
خلاصه شب عروسی با خیر و خوشی تموم شد
اما .....
من که اینا رو خورده بودم مسخره بازیهایی موقع رقصیدن و چه دیوونه بازیهایی درآورده بودم و خودم یادم نبود ! نعشه شده بودم در حد المپیک ! هنوزم که هنوزه وقتی اون فیلم رو میزارن باورم نمیشه اونکارا رو من کردم
با اون انعطافی که من بخرج داده بودم باور کنید توی المپیک مدال ژیمناستیک یا شنا و شیرجه رو میگرفتم
خدابیامرزدت بابابزرگ






نوشته شده توسط autoblog68 در ساعت 20:24
ارسال نظر(0)

دوشنبه 12 بهمن 1394

خاطره 27 " سوم دبستان "
کلاس سوم دبستان بود طبق معمول تابستون و روستا ، نمیدونم چه مراسمی بود ولی همه توی حسینیه بودیم ، که بقول معروف جیش فشار آورد ! دستشویی یکم فاصله داشت و بین درختها بود و روشنایی کم بود جرات نداشتم برم ، با اون فکر بچگی گفتم میرم پشت دیوار کارم رو میکنم فقط چون شلوغ بود باید سریع انجام میشد! خلاصه اینور و اونور رو نگاه کردم و طبق معمول پسربچه ها ایستاده و ....
یهو یه حس داغ شدن بهم دست داد آخه خواب بودم و توی خواب تمام اون ماجراها اتفاق افتاده بود و خودمو خیس کرده بودم






نوشته شده توسط autoblog68 در ساعت 20:24
ارسال نظر(0)

دوشنبه 12 بهمن 1394

خاطره 28 " مادر مهربان "
 با یه تیم فوتسال همکاری داشتم و مربی نونهالانشون بودم تیم خوب شده بود ، یکم سختگیر بودم اما بچه ها عاشق فوتبالن و سختگیری رو تحمل میکنن و همین باعث پیشرفتشون میشه ، یه روزی یه خانمی بچه 10 ساله ش رو آورد واسه تمرین ، البته هدفش این بود پسرش بیشتر چاق نشه ! پسره زیادی تپل بود یعنی بهتره بگم چاق بود میخواستم بدون اینکه مادرش ناراحت بشه بهش بگم پسرتون نمیتونه با بقیه بچه ها تمرین کنه ، اونا خیلی ازش بهتر بودن و نمیتونست پابپای بچه بیاد! هر چی گفتم مادره هی از بچه ش تعریف میکرد که دوساله میره مدرسه فوتسال و ....
با بچه ها شروع کرد دویدن دور زمین ، دور دوم بود که دیدم نیست !
اینور نگاه کن اونور نگاه کن
بعله ! دیدم رفته پیش مادرش روی سکو نشسته داره آبمیوه میخوره !






نوشته شده توسط autoblog68 در ساعت 20:24
ارسال نظر(0)

دوشنبه 12 بهمن 1394

خاطره 29 " سوءپیشینه "
برای استخدام باید سوءپیشینه میگرفتم
رفتم مدارک رو تحویل دادم و اثر انگشت ... گفتن 48 ساعت بعد بیا جواب رو بگیر ، من نتونستم برم ، برگه رسید رو دادم داداشم گفتم برو بگیر ، داداش زنگ زد : تو کی زن گرفتی و کی طلاق دادی !? گفتم : جااااانم!!! گفت جواب سوءپیشنه ت : حبس بخاطر مهریه و عدم پرداخت نفقه !
گفتم شوخی نکن بگیر بیار دیگه ، گفت جدی میگم ! مجبور شدم خودم رفتم و با پیگیری مشخص شد اشتباه شده اما عواقب این اشتباه اینه که والدین محترم بهم شک کردن ! یه شب که ناراحت بودم گفتم : میرم خونه دوستم
مادر گفت : کاش همه زنها با شوهرهاشون دوست باشن!
حالا اینکه خوبه یه بار گفت : نوه ام رو نمیاری ببینم !!!
خلاصه این تیکه هاشون منو کشته!






نوشته شده توسط autoblog68 در ساعت 20:24
ارسال نظر(0)

دوشنبه 12 بهمن 1394

خاطره 30 " لکنت زبان "
  داشتیم از محل کار بر میگشتیم ، من و راننده و دوستم امیر ، با مینی بوس بودیم ، امیر بنده خدا لکنت زبان داشت اگه گیر کرده بود دیگه بدجور ریپ میزد! بعضی کلمات هم راحتتر رد میشد! با هم راحت بودیم امیر همچین یکم ادعا داشت ولی جرات نداشت ، خلاصه داشتیم بر میگشتیم یهو یه ماشین با سرعت پیچید جلومون ! و رد شد راننده ما مجبور شد ترمز شدید بگیره و این به مذاق امیرخان خوش نیومد! امیر گفت : آآآقای رااااانننده برررس بهش میییدونم چیکااارش کنم!!! و رفت بغل در مینی بوس رو پله یا همون رکابش وایستاد و شیشه پنجره رو باز کرد ،گفتم : بشین سر جات امیر حوصله داریا! خلاصه راننده رسید به ماشینه و بغل به بغل شدیم ، امیر داد زد : هیییی یارررو خخخخخخخخ..... یهو روی "خ "گیر کرد ! من گفتم حتما میخواد فحش خواهرمادر بده ! راننده ماشینه یهو صورتش چرخوند سمت امیر ، داد زد : چته!!! راننده ازین بد قیافه های خلاف بود ، امیر از " خ " رد شد اما چون ترسیده بود حرفش رو عوض کرد و گفت : خووو یییواش برووو ! منم گفتم امیر بسسسه کشششتیش بیااا بشییین سررر جااات !!!






نوشته شده توسط autoblog68 در ساعت 20:24
ارسال نظر(0)

دوشنبه 12 بهمن 1394

خاطره 31 " اسماعیل و منشی "
 این خاطره یه جورایی دنباله خاطره " منشی باکلاس " هست یکم طولانیه اما بنظرم جالب باشه
یه چند ماهی از حضور منشی ها گذشته بود که رسول بهم گفت : ببین اسماعیل رو سوژه کردم ضایع نکنیا ! گفتم چیکار کردی ? گفت : بهش گفتم آرش رو دیدم با یکی از منشی ها توی پاساژ داشتن میگشتن بنظرم با هم دوست شدن ! گفتم بیکاری ! چیکارش داری بنده خدا رو ، خلاصه این اسماعیل که بچه فسا بود همچین زود باور هم بود ! هر روز توی سرویس کنار من مینشست و مخ من رو خورده بود ! حالا که چی ... آرش تو رو خدا کاری کن من با اون یکی دوس بشم ! گل بود به سبزه نیز آراسته شد ، گفتم : رسول داره اذیتت میکنه اسماعیل جان ! باور نمیکرد دیگه کاسه صبرم لبریز شد گفتم یه درسی بهش بدم که یادش نره ، بهش گفتم اسماعیل جان با این تیپی که تو زدی هیچ دختری نگات نمیکنه ، گفتم برو لباس نو بخر ، تیپ جدید فشن و ... اگه موردی نداره ابروهاتم درست کن !!! گفت ابرو نهههه!!! خلاصه فردا دیدم آقا اسماعیل کلی ولخرجی کرده ، نشست کنارم گفت تیپم چطوره? گفتم عالی فقط حیف ابروهات تمیز نکردی! گفت عمراااا ... چند روز گذشت گفت چیکار کردی ? گفتم با دختره صحبت کردم دختره گفت منم ازش خوشم میاد حیف ابروهاش یه جوریه ! ولی خودش باید پیشنهاد بده !!!
خلاصه اسماعیل عزمش رو جزم کرده بود هر روز از سرویس پیاده میشد دنبال دختره راه میوفتاد اما جرات نداشت چیزی بگه ، بچه های سرویس هم که کلا در جریان وقایع بودن ! همه منتظر یه برخوردی چیزی بودن ! چند روز طول کشید اما جرات نداشت چیزی بگه خلاصه یه روز بهش گفتم اسماعیل ابروهات رو درست کن خودم دختره رو راضی میکنم! چشمتون روز بد نبینه فردا دیدمش نشناختمش !!! ابرو کمونی باریک ... نمیتونستم جلو خنده رو بگیرم گفتم اسماعیییییل ایول چی شدیییییی! بچه ها یهو !!! همه ولو !!! نمیشه توصیف کرد چی شد و چه ها کردن بچه ها ، حالا گیر داده باید همین امروز بهش بگی !!! حالا خر بیار باقالی بار کن ، داشتم پشت سر دختره راه میرفتم نمیدونستم چی بگم ، گفتم یه حرف الکی میزنم چند ثانیه حرف میزنیم که اسماعیل ببینه بعد یه بهانه ایی میارم ، گفتم ببخشید خانم فلانی من پرونده رو تکمیل نکردم اگه وقت داشتید ببینید نواقصش چیه تکمیل کنم ! خیلی تابلو بود دروغ گفتم ، گفت آقای کلانتر انقدر آقای اسماعیل ... رو اذیت نکنید تمام خانمهای همکار خبر دارن شما چیکار کردید با این بنده خدا !!!
ما رو میگی !!!
خلاصه به اسماعیل گفتم دیر جنبیدی مرغ از قفس پرید! انقدر نگفتی تا با یکی دیگه دوست شده البته بنظرم قصد ازدواج دارن !!! خدا منو ببخشه انقدر دروغ تحویل اسماعیل دادم ، چند سال بعد اسماعیل رو دیدم ازدواج کرده بود به خانمش منو معرفی کرد منم تبریک گفتم بعد که خانمش رفت اونور ، آرووم گفت خیلی نامردی!!! میخواستم توضیح بدم و از دلش در بیارم ، اما اجازه نداد گفت : رسول بهم گفت که تو با هر دوتاشون دوست بودی ! و منو سرکار گذاشتی !!! الان دربدر دنبال این رسول هستم که پیداش کنم ...






نوشته شده توسط autoblog68 در ساعت 20:24
ارسال نظر(0)

دوشنبه 12 بهمن 1394

خاطره 32 " اسب سواری در ساحل "
دوستم اصرار کرد بیا بریم ساحل منم باهاش رفتم گفتم حال هوام عوض شه ! اوضاعی بود ساحل ، دل و دلبری بود بقول دوستم ، انواع تیپ با لباس و بدون لباس ! اونجایی که ما نشسته بودیم نزدیکش یه پسری بود که یه اسب داشت و مردم رو سوار میکرد و یه گروه پسر که بقول دوستم بیدی بالدینگ ! کار میکردن هم بودن همه بالاتنه آه ! پایین تنه اووه! خلاصه دیدم یه دختربچه دست مادرش رو گرفته داره میاد اسب سواری ، مادرش هم تیپ زده بود خفن ! دختره رو سوار اسب کرد اما اسب از جاش تکون نخورد یهو دوتا از اون پسرها اومدن گفتن الان راهش میندازیم البته چشماشون جای دیگه بود ، بازم اسب تکون نخورد ! دوتاشون عقب اسب بودن یکیشون که سمت چپ بود محکم زد اونجای اسب ! اسب هم نامردی نکردی یه پای چپ لگد گذاشت توی شکم و اونجای پسره دومتر پرت شد عقب و با صورت توی شن ! همه داشتن میخندیدن دوستش که سمت راست بود دوباره زد اونجای اسب ! خلاصه یه پای راست هم نثار این کرد فرستادش پیش دوستش !!! اوضاعی شده بود
این دوست ما جو گیر شد گفت آرش ببین چیکارش میکنم ! گفتن بشین بابا ضایع میشی ، رفت و افسار اسب رو گرفت نازش کرد و در گوشش یه چیزی گفت در کمال تعجب اسب راه افتاد ! این دوست ما هم انگار اتم رو شکافته همچین قیافه گرفته بود ! خلاصه اومد بهش گفتم مسیح چیکار کردی گفت نمیشه گفت یه رازه ! خلاصه قول یه پیتزا از من گرفت ، گفت بهش گفتم : جان مادرت منو جلو اینا ضایع نکن نوکرتم !!!
قسم میخورد که همینو گفته !! 





نوشته شده توسط autoblog68 در ساعت 20:24
ارسال نظر(0)

دوشنبه 12 بهمن 1394

خاطره 33 " مارک معروف "
جلوی خونمون یه درخت لیمو داشتیم و من زیرش رو جوری درست کرده بودم که میشد رفت زیرش و لیمو و نمک و ترششششش و ....
خلاصه پاتق دنجی شده بود ، یه شب ساعتهای 2 میشد زیر درخت بودم دیدم دوتا دختر خانم تیپ خفن ! دست در دست هم با خنده و کمی هم آواز داشتن از جلو من رد میشدن که البته بنظرم داشتن آبمیوه میخوردن ! ازین آبمیوه قوطیا ! 
دقیقا جلو من که رسیدن دوتا قوطی رو پرت کردن رو درخت ، یکی از قوطی ها از بین شاخ و برگ درخت دقیقا افتاد جلوی من و من در کمال تعجب دیدم قوطی آبجو بود اونم مارک معروفش ...






نوشته شده توسط autoblog68 در ساعت 20:24
ارسال نظر(0)

دوشنبه 12 بهمن 1394

خاطره 34 : ماهیگیری
رفته بودیم ماهیگیری با تور ، تور رو بقول ماهیگیرا کاشتیم توی دریا و اومدیم بیرون یکم هوا سرد بود ، یکم چای و میوه خوردیم که بهم فشار اومد ! یعنی دستشویی واجب شد یه دستشویی همون نزدیکی بود رفتم سمتش دیدم درش قفله ! تا دستشویی بعد 5 دقیقه راه بود طبق زمان بندی و فشار مورد نظر نمیشد تحمل کرد بهترین راه دوییدن بود خلاصه حس ورزش کردن گرفتم که کسی شک نکنه بخاطر فشار دستشوییه ! دوییدم تا نزدیکای دستشویی که دوستم منو دید و داد زد بابا ورزشکار ! دیدم داره میاد سمتم گفتم حالا یه ساعت این حرف میزنه ، بهش گفتم الان میام باید مسیرم کامل برم ! نمیشد که برم مستقیم دستشویی نزدیکای دستشویی خودمو انداختم ! مثلا دستام کثیف شد و با چهره یی که مثلا باید برم دستام رو بشورم وارد دستشویی شدم 






نوشته شده توسط autoblog68 در ساعت 20:24
ارسال نظر(0)

به وب سایت من خوش امدید
ایمیل مدیر : mahdieha32@gmail.com



صفحه نخست | پست الکترونیک | آرشیو مطالب | لينك آر اس اس | عناوین مطالب وبلاگ | تم دیزاینر

.::



💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران