[Blog_Tags_Title] ,



RSS

وبلاگ اتوماتیک (کپی )
وبلاگ اتوماتیک (کپی )

پنج‌شنبه 15 بهمن 1394

نمايشگاه 1

 

سلام

ماجراهاي نمايشگاه رو بعد مي نويسم. مهمترين اتفاق ديدن چند تا از بچه ها بود كه به وبلاگشون علاقه زيادي داشتم و وقتي خودشون رو ديدم علاقه به نوشته هاشون بيشتر شد. باور نمي كنيد اگه بگم يكي از يكي بهتر بود.

هادي رو كه قبلا ديده بودم. باز هم محبت كرد و يك روز رو از صبح تا بعد از ظهر به من اختصاص داد و اومد به غرفه ما.

سجاد يكي ديگه از بچه هايي بود كه خيلي دلم مي خواست ببينمش. اونم يه روز تقريبا ساعت هاي پاياني نمايشگاه اومد و يه چند دقيقه اي با هم بوديم. يه آدم هميشه خندان كه نيشش تا بناگوشش بازه! در راه برگشت به منزل هم با من همراهي كرد. بعدشم اونجايي كه من پياده شدم يه آدرسي بهش دادم كه برگرده منزل! چي كشيد بيچاره تا برسه منزل! بعد برام تعريف كرد! ولي خوب بماند ديگه اين سكرته!

سجاد بهم ياد‌آوري كرد كه ساني يادت باشه كه از دنياي بي توقع حرف مي زدي. بايد بگم كه چشم يادم مي مونه.

امير يه دوستي كه شايد خيلي از شماها نشناسيدش. يه پسر فوق العاده مهربون و با محبت. كه توي غرفه نشسته بودم يهويي ديدم يكي سرشو آورده پايين ميگه سلام! من امير هستم! منو ميگي! اينجوري شدم! آخه به خاطر جو شركت به بچه ها سفارش كرده بودم قبل از اومدن با موبايلم تماس بگيرن! ولي چون نمايشگاه شلوغ بود موفق نشده بود تماس بگيره و اومده بود توي غرفه!

ايليا كه خيلي مكافات كشيدم تا ببينمش. آخه يه آدم فوق العاده كلاس بالا كه فقط با ماشين شخصي اينور اونور ميره و اون روز از شانس من ماشينش خراب بود و بعد از كلي دوندگي آخرش گفت نمي تونه بياد ولي ديروز بالاخره اومد و ديدمش. در مورد ايليا بايد بگم با اينكه به خاطر قرار قبلي كه نتونسته بود بياد و من خيلي خيلي از دستش دلخور بودم ولي وقتي ديدمش اين قدر دوست داشتني و دلنشين بود كه تموم عصبانيت هام از بين رفت و انگار نه انگار كه من از دست اين بشر عصباني بودم. ايليا يه آدم مهربون، دلسوز، با وقار و خلاصه كه كلي آقا بود براي خودش.

ايليا گفت تو كه اصلا به آدماي بيمار نمي خوري! اگه همه ام اسي ها مثل تو باشن كه خيلي خوبه!

خوشحالم كه اونقدر سر حال بودم كه موقع ديدن دوستام مشكلي نداشته باشم و سر حال به نظر اومدم!

ضمنا ايليا شيريني و گز و شكلات هم دوست نداره.

كهتو رو هم كه مي شناسيد. يه آدم رسمي! البته اون به دليل مشغله كاري زياد نتونست بمونه. چند دقيقه اي رو توي غرفه در خدمتش بوديم و رفت.

ضمنا چون ماموريت كاري بود فقط مي تونستم بچه ها رو در محل نمايشگاه ببينم و اونايي كه محبت كردن اومدن رو ديدم. خيلي دلم مي خواست وقت بيشتري بود و مي تونستم بقيه رو هم ببينم. ويولت رو بايد مي رفتم و مي ديدم چرا؟ چون اولا از من بزرگتره و بعدشم توي بيماري ما جزء پيشكسوتها به حساب مياد ولي خوب اين دفعه سعادت نداشتم و ايشالا دفعه بعد يه وقتي مي ذارم كه ببينمش.

فريد هم كه با اينكه بهش سفارش كرده بودم تلفنم از ويولت بگيره و به من زنگ بزنه اين كار رو نكرد. به حساب بي معرفتيش نمي ذارم. مي دونم كه حتما گرفتار بوده.

 

پيوست 1: اينو تجربه كردي؟ سوار ماشيني باشي كه با سرعت 160 كيلومتر داره ميره همون موقع دستتو يه كمي از پنجره ماشين بيرون بيار! چه احساسي داري؟ آره درسته باد مي خواد دستتو با خودش ببره. ولي تو مقاومت مي كني و نمي ذاري! دست تو خودتي و اون باد مشكلات و حوادث! مي دوني كه بايد چيكار كني؟ بايد جلوي اون باد بايستي و دستتو به جلو حركت بدي تا اون باد نتونه دستتو ببره!

 

مقاوم باشيد. تا بعد ...

 







نوشته شده توسط autoblog68 در ساعت 12:54
ارسال نظر(0)

به وب سایت من خوش امدید
ایمیل مدیر : mahdieha32@gmail.com



صفحه نخست | پست الکترونیک | آرشیو مطالب | لينك آر اس اس | عناوین مطالب وبلاگ | تم دیزاینر

.::



💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران