با یه تیم فوتسال همکاری داشتم و مربی نونهالانشون بودم تیم خوب شده بود ، یکم سختگیر بودم اما بچه ها عاشق فوتبالن و سختگیری رو تحمل میکنن و همین باعث پیشرفتشون میشه ، یه روزی یه خانمی بچه 10 ساله ش رو آورد واسه تمرین ، البته هدفش این بود پسرش بیشتر چاق نشه ! پسره زیادی تپل بود یعنی بهتره بگم چاق بود میخواستم بدون اینکه مادرش ناراحت بشه بهش بگم پسرتون نمیتونه با بقیه بچه ها تمرین کنه ، اونا خیلی ازش بهتر بودن و نمیتونست پابپای بچه بیاد! هر چی گفتم مادره هی از بچه ش تعریف میکرد که دوساله میره مدرسه فوتسال و ....
با بچه ها شروع کرد دویدن دور زمین ، دور دوم بود که دیدم نیست !
اینور نگاه کن اونور نگاه کن
بعله ! دیدم رفته پیش مادرش روی سکو نشسته داره آبمیوه میخوره !