[Blog_Tags_Title] ,



RSS

وبلاگ اتوماتیک (کپی )
وبلاگ اتوماتیک (کپی )

شنبه 16 دی 1396

مناظره حضرت اميرالمومنين على عليه السلام با علماى يهود
اللهم صلي علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم و العن اعدائهم

  مناظره حضرت اميرالمومنين على عليه السلام با علماى يهود

 

روزى عده اى از علماى يهود، نزد عمر آمدند و گفتند: اى خليفه اگر به سؤ الات ما پاسخ صحيح

بدهى ، ما به اسلام مى گرويم و گرنه ، مى فهميم كه اسلام بر حق نيست . عمر گفت : هر چه

مى خواهيد بپرسيد. من جواب مى دهم

يهوديان اين سؤ الات را مطرح كردند: 1 قفل هاى آسمان چيست ؟ 2 كليد آسمانها چيست ؟ 3

قبرى كه صاحبش را گردش مى داد، چه بود؟ 4 آنكه قومش را نذر كرد در حالى كه نه از جن بود و

نه از آدميان ، كه بود؟ 5 پنج چيزى كه روى زمين راه رفتند و در رحم و شكمى بوجود نيامدند، چه

چيزهاى هستند؟ 6 پرندگانى مانند دراج يا خروس در آوازهاى خود مى گويند؟...

عمر كه از پاسخ دادن عاجز شده بود، از شرمندگى سر به زير افكند و گفت كه پاسخ اين سؤ الات

را نمى داند. يهوديان كه اين جريان خوشحال شده بودند، گفتند: پس ثابت شده كه اسلام بر حق

نيست

سلمان كه در جلسه حاضر بود، گفت : كمى صبر كنيد، من كسى را خواهم آورد كه حقانيت

اسلام را براى شما ثابت كند و پاسخ تمام سؤ الات شما را بدهد. سپس به سوى منزل على عليه

السلام در حالى كه در لباس رسول الله مى خراميد، وارد مسجد شد. عمر با ديدن ايشان با

خوشحالى به طرف ايشان رفت و دست در گردن آن حضرت انداخت و گفت يا ابوالحسن به راستى

كه فقط تو مى توانى پاسخ تمام سؤ الات اين يهوديان را بدهى . حضرت على عليه السلام رو به

يهوديان كردند و فرمودند: من شرطى دارم و آن اين است كه اگر من به تمام سؤ الات شما پاسخ

درست بدهم و به شما بدهم چنانچه در تورات شماست ، شما نيز داخل دين اسلام شده و

مسلمان شويد و يهوديان اين شرط را پذيرفتند. سپس حضرت پاسخ تمام سؤ الات آنان را بيان

فرمود: قفل آسمانها، شرك به خداوند است . زيرا وقتى بنده اى مشرك شد، عملش بالا نمى رود.

كليد اين قفلهاى بسته ، شهادت دادن به يگانگى خداوند و نبوت رسول الله است . قبرى كه

صاحبش را گردش داد، آن ماهى بود كه يونس پيامبر را بلعيد. آن كه قومش را انذار كرد و نه از جن

و نه از آدمى زاد، مورچه سليمان بود كه گفت : اى مورچگان داخل منزلتان شويد كه سليمان و

لشكرش شما را در زير پا نابود نكنند و ايشان نمى دانند. پنج چيزى كه بر زمين راه رفتند ولى در

شكمى بوجود نيامدند، عبارت اند از حضرت آدم ، حوا، ناقه صالح ، قوچ ابراهيم و عصاى موسى و

دراج در آوازش مى گويد: ((الرحمن على العرش استوى )) و خروس در آوازش مى گويد: ((اذكرو لله

يا غافلين ))... از علماى يهود كه سه نفر بودند، دو نفر ايمان آوردند و به يگانگى خدا و نبوت رسول

الله ، شهادت دادند، ولى نفر سوم گفت : اگر به اين سؤ ال من پاسخ دادى ، من هم ايمان مى

آوردم . حضرت فرمود: سؤ ال كن از هر چه مى خواهى ؟ او گفت : به من خبر بده از قومى كه در

اول زنده بوده و بعد مردند و بعد از 309 سال خدا آنها را زنده كرد؟ داستان آنها چيست ؟

حضرت فرمود: اين داستان اصحاب كهف است و داستان را براى او از ابتدا بازگو كرد

پس از آن حضرت به او فرمود: اى يهودى ، آيا اين داستان كه من برايت بازگو كردم ، با آنچه كه در

تورات آمده است ، يكسان بود؟ يهودى گفت : آرى نه يك حرف زياد و نه يك حرف كم

اى ابولحسن ديگر مرا يهودى مخوان كه من شهادت مى دهم به اين كه جز خدا نيست و اين كه

محمد صلى الله عليه و آله و سلم بنده و فرستاده او است و تو اعلم اين امت هستى






نوشته شده توسط autoblog68 در ساعت 22:26
ارسال نظر(0)

شنبه 16 دی 1396

ii

 

دردها فراموش می شوند،

ولی همدردها هرگز...!


جملات _ساده _کوتاه _زیبا _کلیدی]]>




نوشته شده توسط autoblog68 در ساعت 21:55
ارسال نظر(0)

شنبه 16 دی 1396

میشود ؟؟
راستی خدادلم هوای دیروز را کرد
ه
وای روزهای کودکی را
دلم میخواهد مثل دیروز قاصدکی بردارم
آرزوهایم را به دستش بسپارم تا برای تو بیاورد
دلم میخواهد این بار اگر معلم گفت در دفتر نقاشی تان
هر چه میخواهید بکشیداین بار تنها و تنها نردبانی بکشم به سوی تو
دلم میخواهد …

می شود باز هم کودک شد؟؟


جملات _ساده _کوتاه _زیبا _کلیدی]]>




نوشته شده توسط autoblog68 در ساعت 21:55
ارسال نظر(0)

شنبه 16 دی 1396

نجاتم بده



نوشته شده توسط autoblog68 در ساعت 21:55
ارسال نظر(0)

شنبه 16 دی 1396

به در خونت رسیدم



نوشته شده توسط autoblog68 در ساعت 21:55
ارسال نظر(0)

شنبه 16 دی 1396

روش افزایش فالور رایگان اینستاگرام



نوشته شده توسط autoblog68 در ساعت 21:55
ارسال نظر(0)

شنبه 16 دی 1396

شیدایی....
بهانه هم اگر می گیری ...
بهانه ی مرا بگیر !
من تمام خواستن را وجب کرده ام
هیچکس
هیچکس به اندازه من
عاشق تو و بهانه هایت نیست


جملات _ساده _کوتاه _زیبا _کلیدی]]>




نوشته شده توسط autoblog68 در ساعت 21:55
ارسال نظر(0)

شنبه 16 دی 1396

دوست
یادت باش کسی که
تو رو دوست دارد با تو میماند
برای داشتت می جنگد
با هر وسیله و ابزاری که دم دستش باشد...
برای نگـهداشتنت،
برای با تو بودن و کنار تو ماندن همه کار میکند...
از همه چیزش مایه می گذارد
از جانش...
مالش...
شخصیتش...
و حتی آبرو و اعتبارش
فقط میخواهد تـــو کنارش باشی

آره دوست داشتن واقعی اینه




نوشته شده توسط autoblog68 در ساعت 21:55
ارسال نظر(0)

شنبه 16 دی 1396

دوست 2
بغض ها چاره ندارند، گلوگیر شدند
اشک ها تاب ندارند، سرازیر شدند

جاده هایی که پر از شوق رسیدن بودند
در پس حادثه ها سخت نفسگیر شدند

گرگ ها سیطره دارند به جنگل، وقتی
شیرها زخمی و درمانده به زنجیر شدند

حق پرواز ندارند کبوتر هایی
که اسیر قفس کینه و تزویر شدند

و زمان تلخ تراز قهوه ی تلخ من و توست
فال ها غمزده و فاجعه تعبیر شدند

شعرها درد ندارند اگر ، شاعرها
با غزلواره ی بی دغدغه درگیر شدند

روزها در گذر و خاطره ها می مانند
و چه زود آمدن ثانیه ها دیر شدند


جملات _ساده _کوتاه _زیبا _کلیدی]]>




نوشته شده توسط autoblog68 در ساعت 21:55
ارسال نظر(0)

شنبه 16 دی 1396

داستان پدر بزرگ و میمون
میمون کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند. لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه ها نیست. بالای سرش را نگاه کرد. تعدادی میمون را دید که کلاه ها را برداشته اند. فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد. در حال فکر کردن سرش را خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند. او کلاه را ازسرش برداشت و دید که میمون ها هم از او تقلید کردند. به فکرش رسید… که کلاه خود را روی زمین پرت کند. لذا این کار را کرد. میمون ها هم کلاه ها را به طرف زمین پرت کردند. او همه کلاه ها را جمع کرد و روانه شهر شد. سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد. پدربزرگ این داستان را برای نوه اش تعریف کرد و تاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد چگونه برخورد کند. یک روز که او از همان جنگل گذشت در زیر درختی استراحت کرد و همان قضیه برایش اتفاق افتاد. او شروع به خاراندن سرش کرد. میمون ها هم همان کار را کردند. او کلاهش را برداشت، میمون ها هم این کار را کردند. نهایتا کلاهش را بر روی زمین انداخت. ولی میمون ها این کار را نکردند. یکی از میمون ها از درخت پایین آمد و کلاه را از روی زمین برداشت و در گوشی محکمی به او زد و گفت: فکر می کنی فقط تو پدربزرگ داری؟!


جملات _ساده _کوتاه _زیبا _کلیدی]]>




نوشته شده توسط autoblog68 در ساعت 21:55
ارسال نظر(0)

به وب سایت من خوش امدید
ایمیل مدیر : mahdieha32@gmail.com



صفحه نخست | پست الکترونیک | آرشیو مطالب | لينك آر اس اس | عناوین مطالب وبلاگ | تم دیزاینر

.::



💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران