این خاطره یه جورایی دنباله خاطره " منشی باکلاس " هست یکم طولانیه اما بنظرم جالب باشه
یه چند ماهی از حضور منشی ها گذشته بود که رسول بهم گفت : ببین اسماعیل رو سوژه کردم ضایع نکنیا ! گفتم چیکار کردی ? گفت : بهش گفتم آرش رو دیدم با یکی از منشی ها توی پاساژ داشتن میگشتن بنظرم با هم دوست شدن ! گفتم بیکاری ! چیکارش داری بنده خدا رو ، خلاصه این اسماعیل که بچه فسا بود همچین زود باور هم بود ! هر روز توی سرویس کنار من مینشست و مخ من رو خورده بود ! حالا که چی ... آرش تو رو خدا کاری کن من با اون یکی دوس بشم ! گل بود به سبزه نیز آراسته شد ، گفتم : رسول داره اذیتت میکنه اسماعیل جان ! باور نمیکرد دیگه کاسه صبرم لبریز شد گفتم یه درسی بهش بدم که یادش نره ، بهش گفتم اسماعیل جان با این تیپی که تو زدی هیچ دختری نگات نمیکنه ، گفتم برو لباس نو بخر ، تیپ جدید فشن و ... اگه موردی نداره ابروهاتم درست کن !!! گفت ابرو نهههه!!! خلاصه فردا دیدم آقا اسماعیل کلی ولخرجی کرده ، نشست کنارم گفت تیپم چطوره? گفتم عالی فقط حیف ابروهات تمیز نکردی! گفت عمراااا ... چند روز گذشت گفت چیکار کردی ? گفتم با دختره صحبت کردم دختره گفت منم ازش خوشم میاد حیف ابروهاش یه جوریه ! ولی خودش باید پیشنهاد بده !!!
خلاصه اسماعیل عزمش رو جزم کرده بود هر روز از سرویس پیاده میشد دنبال دختره راه میوفتاد اما جرات نداشت چیزی بگه ، بچه های سرویس هم که کلا در جریان وقایع بودن ! همه منتظر یه برخوردی چیزی بودن ! چند روز طول کشید اما جرات نداشت چیزی بگه خلاصه یه روز بهش گفتم اسماعیل ابروهات رو درست کن خودم دختره رو راضی میکنم! چشمتون روز بد نبینه فردا دیدمش نشناختمش !!! ابرو کمونی باریک ... نمیتونستم جلو خنده رو بگیرم گفتم اسماعیییییل ایول چی شدیییییی! بچه ها یهو !!! همه ولو !!! نمیشه توصیف کرد چی شد و چه ها کردن بچه ها ، حالا گیر داده باید همین امروز بهش بگی !!! حالا خر بیار باقالی بار کن ، داشتم پشت سر دختره راه میرفتم نمیدونستم چی بگم ، گفتم یه حرف الکی میزنم چند ثانیه حرف میزنیم که اسماعیل ببینه بعد یه بهانه ایی میارم ، گفتم ببخشید خانم فلانی من پرونده رو تکمیل نکردم اگه وقت داشتید ببینید نواقصش چیه تکمیل کنم ! خیلی تابلو بود دروغ گفتم ، گفت آقای کلانتر انقدر آقای اسماعیل ... رو اذیت نکنید تمام خانمهای همکار خبر دارن شما چیکار کردید با این بنده خدا !!!
ما رو میگی !!!
خلاصه به اسماعیل گفتم دیر جنبیدی مرغ از قفس پرید! انقدر نگفتی تا با یکی دیگه دوست شده البته بنظرم قصد ازدواج دارن !!! خدا منو ببخشه انقدر دروغ تحویل اسماعیل دادم ، چند سال بعد اسماعیل رو دیدم ازدواج کرده بود به خانمش منو معرفی کرد منم تبریک گفتم بعد که خانمش رفت اونور ، آرووم گفت خیلی نامردی!!! میخواستم توضیح بدم و از دلش در بیارم ، اما اجازه نداد گفت : رسول بهم گفت که تو با هر دوتاشون دوست بودی ! و منو سرکار گذاشتی !!! الان دربدر دنبال این رسول هستم که پیداش کنم ...