سرباز بودم باید میرفتیم نماز جماعت ، بیشتر وقتها تنبلی که میومد سراغم ، بهانه ایی جور میکردم نمیرفتم ، یه روز که نرفته بودم از شانس بد ما فرمانده چند دقیقه قبل از نماز اومد و منو دید...
باهاش رفتم نماز ، توی راه کلی نصیحت کرد ، وضو گرفتیم رفتیم نماز خونه ، خیلی شلوغ بود اصلا جا نبود همون جلو در چسبیده به دیوار بزور یه جا پیدا کردیم ایستادیم و نیت ...
من که همش حواسم به فرمانده بود و اینکه با این جای کم چجوری رکوع و سجده برم ، با این قد درازم !
خلاصه خم شدم اومدم برم رکوع ! نشیمنگاه مبارک خورد به دیوار با کله رفتم توی نشیمنگاه نفر جلویی و یه چند نفری ریختن به هم ! جالب اینجا بود که بعدش با یه آرامشی نماز رو ادامه دادم انگار توی کائنات بودم