[Blog_Tags_Title] ,



RSS

وبلاگ اتوماتیک (کپی )
وبلاگ اتوماتیک (کپی )

دوشنبه 12 بهمن 1394

خاطره 25 " نشیمنگاه "
سرباز بودم باید میرفتیم نماز جماعت ، بیشتر وقتها تنبلی که میومد سراغم ، بهانه ایی جور میکردم نمیرفتم ، یه روز که نرفته بودم از شانس بد ما فرمانده چند دقیقه قبل از نماز اومد و منو دید...
باهاش رفتم نماز ، توی راه کلی نصیحت کرد ، وضو گرفتیم رفتیم نماز خونه ، خیلی شلوغ بود اصلا جا نبود همون جلو در چسبیده به دیوار بزور یه جا پیدا کردیم ایستادیم و نیت ...
من که همش حواسم به فرمانده بود و اینکه با این جای کم چجوری رکوع و سجده برم ، با این قد درازم !
خلاصه خم شدم اومدم برم رکوع ! نشیمنگاه مبارک خورد به دیوار با کله رفتم توی نشیمنگاه نفر جلویی و یه چند نفری ریختن به هم ! جالب اینجا بود که بعدش با یه آرامشی نماز رو ادامه دادم انگار توی کائنات بودم







نوشته شده توسط autoblog68 در ساعت 20:24
ارسال نظر(0)

به وب سایت من خوش امدید
ایمیل مدیر : mahdieha32@gmail.com



صفحه نخست | پست الکترونیک | آرشیو مطالب | لينك آر اس اس | عناوین مطالب وبلاگ | تم دیزاینر

.::



نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

حساب کاربری ندارید؟